به وبلاگ صداي پاي عشق خوش آمديد. عزيزم كاسه چشمم سرايت ميان هر دو ديده جاي پايت همي ترسم كه ناغافل نهي پاي نشيند خار مژگانم به پايت نظر يادت نره
صدای پای عشق
     
 

 

من

 
چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳٩۱

من؛

ذره های غبارِ نشسته بر

اندوه تارهای عنکبوتِ کنجِ خیال توام که با

کوچکترین عبور هوا

نیست می شوم

 
  لینک دائم


 

خداوندا

 
یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳٩٠

 

خداوندا نمی دانم ...

در این دنیای وانفسا کدامین تکیه گاه را تکیه گاه خویش سازم

نمی دانم خداوندا...نمی دانم

دراین وادی که عالم سر خوش است و جای خوش دارد

کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم

نمی دانم خداوندا

به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم

و می گریم خداوندا

دگر گیجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده پناهم ده

امیدم ده خداوندا که دیگر نا امیدم من و می دانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستم بار است

ولیکن من که می دانم

دگر پایان پایانم

و می دانم که آخر بغض پنهانی مرا بی جان و تن سازد

چرا پنهان کنم دردم؟

چرا با کس نگویم من؟

چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟

همه یاران به فکر خویش ودر خویش اند گهی پشت وگهی پیش اند

ولی در انزوای این دل تنهاچرا یاری ندارم من که دردم را فرو ریزد؟

دگر هنگامه ترکیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم نمی دانم

ونتوانم به کس گویم... نمی دانم خداوندا

فقط می سوزم ومی سازم وبادرد پنهانی

بسی من خون دل دارم ولی بی آب وگل دارم

به پوچی ها رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من

نمی دانم...

نمی جویم...

نمی پرسم...

نمی گویند...

نمی جویند...

جوابی را نمی دانند...

سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند

چرا من غرق در خویشم؟

چرا بی گانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده

کلام آشنایی ده

خداوندا آشنایم ده... خداوندا پناهم ده...امیدم ده...

خداوندا در هم شکن این سد راهم را که دیگر خسته از خویشم

که دیگر بی پس و پیشم

فقط از ترس تنهایی

هر از گاهی چو درویشم و صوتی زیر لب دارم

وبا خود میکنم نجوای پنهانی...که شاید گیرم آرامش

ولی ان هم علاجی نیست

و درمانم فقط درمان بی دردیست

و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانی ست

 
  لینک دائم


 

دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

 
سه‌شنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٩

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست، دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم

تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز میکنم
پس بدان:

دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

 
  لینک دائم


 

به پاس عشق

 
سه‌شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٩

با پاس عشقم باز می نویسم

فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه . در مجلسی زنانه ، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت فرگون خانم ! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی ؟ 

بانوی اول ایران پاسخ داد : ایرانی خدمتکار نمی شناسم

آن زن سماجت کرد و گفت : چطور ؟ اعتماد نمی کنید ؟

فرگون زیبا گفت : من نیازی به کمک دیگران ندارم هم نژادانم را هم برتر از آن می دانم که آنها را به خدمت بگیرم . زنان رومی و چینی و یونانی را هم که می بینید پیشکش سرزمین های دیگرند به پادشاه ایران و من تنها مواظب آنانم تا آسیب بیشتری به آنها نرسد

زن دیگری می پرسد : مگر پیشتر چه آسیبی دیده اند ؟  

فرگون زیبا می گوید دوری ! دوری از شهر و دیار شان ! این بزرگترین آسیب است .  

آن زن دست به گیسوی فرگون می کشد و می گوید حالا می فهمم برای چه همه تو را دوست دارند . به گفته دانای ایرانی (( ارد بزرگ )) : نامداران ماندگار آنانی اند که سرشتی نیکو و دلی سرشار از مهر دارند

 

 
  لینک دائم


 

من

 
سه‌شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٩

 

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

  من خودم بودم و یک حس غریب

 که به صد عشق و هوس می ارزید

  من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

  گر چه درحسرت گندم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای

  که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

  من نه عاشق بودم و نه دلداده گیسوی بلندو نه آلوده به افکار پلید

  من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود... دور اما چه قشنگ

  تا روم تا در دروازه نور

                                       تا شوم چیده به شفافی صبح

 
  لینک دائم


 

 

 
سه‌شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٩

و آفتاب با آن صبر بلندش

  کنج حیاط نشست

  غروبم را تماشا کردم

  اما چه صبور  تر بودند

  فالگیرانی

  که

 تو را در کف دستهایم دیدند

و

 هیچ نگفتند

 

 
  لینک دائم


 

 

 
پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۸

جاده ها تکراری

همه ی ثانیه ها تکراری

حالم از سرخی سیب

حالم از آبی آب

حالم از نغمه ی گنجشک

صدای بلبل

از سفیدی و سیاه

حالم از تو

و خودم

از در و دیوار

بهم می خورد ای کاش ، ای کاش

عشق می مرد و نبود

و خدا بود اگر عشق نبود !

خوش به حال "سهراب"

خوش به حال "سهراب"

که یکی بود صدا زد "سهراب"

باز تنها شده ام

همه جا تاریک است

همه ی مردم شهر

همه ی مردم دنیا

همگی بازیگر

صورتک بر چهره

صورتک ها خندان

شاخه گل در کف هر دست

چماقی پنهان

چه کسی درد مرا می فهمد؟

آی آدم ها، آاااااااااااااااای

ای مترسک ها، هااااااااااااای

مزرع کوچک تنهایی من

رفت بر باد،شما را به خدا

نزنیدش آتش

ما همه رهگذریم

به کجا می روم آخر

ز کجا آمده ایم؟

من از این تاریکی

این دنیا

از خودم

از تو

از اشک تنفر دارم

ز خزان نیز از این بیزارم

و خدا ما را زاد!

بی کس و همدم و تنها

به گناه یک سیب

تو بگو

خوردن یک سیب گناه است آخر؟

تو بگو

خلق همان سیب مگر لازم بود؟

و چرا تنها داد

صورت ماه خدا یوسف را؟

و چه کس گفت زلیخا بد بود؟

همگی زیر سر یوسف بود

و خدا گوش کن اکنون ز حسادت مُردم

چه کم از کهف مگر من دارم؟

خواب می خواهم خواب

سیصد و اندی خواب

تا که بر این دنیا

چشم ها را بندم

بروم تا آخر

هر زمان خواست دلم برگردم

شکوه ها هست مرا

شکوه ها از تو

از تو

تو بگو

تا به که گویم باز؟

 

نیست همدم که کنم قصه ی دل را آغاز

شکوه ها هست مرا

آه و فریاد از این تنهایی

شکوه ها هست مرا

 
  لینک دائم


 

 

 
دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۸

سلام

دوستان گلم من به اینجا نقل مکان کرده ام ولی سعی می کنم به اینجا هم سر بزنم اگر وقت داشته باشم.

آدرس خانه جدید من:http://payvandemehr.blogfa.com/

 
  لینک دائم


 

دلتنگی

 
پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری 
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ام؟
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است

و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم

نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه

پس اینبار برایت می نویسم که

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند

می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید

و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافی است

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که

دلتنگت شده ام به همین سادگی
 
 
  لینک دائم


 

پرستوي عاشق

 
پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦

در سراپرده تيرگيها
دل به امواج شب مي سپارم
مي نويسم براي تو اي خوب
هر چه فرياد در سينه دارم
 
اي مسافر مرا مي شناسي
من نهالي ز بستان عشقم
يادگار سپيدار و سروم
قطعه شعري ز ديوان عشقم
 
از تنم شعر غم مي تراود
با نفسهاي من بوي خاك است
روزگاريست كه اين روح سرمست
عاشق يك پرستوي پاك است
 
آن پرستوي زيبا كه يك شب
با سلامي مرا زيرو رو كرد
آمدو لانه گرم خود را
در دل سرد من جستجو كرد
مهرباني كه يك لحظه يادم
خواب آرام او را به هم زد
دستهايش همان لحظه با عشق 
نامه ي هستيم را رقم زد
 
آن پرستو تويي اي مسافر
باور مومن لحظه هايم
اي كه در قلب پاييز مسموم
از بهاران سرودي برايم
 
عشق من آري از روشنائيست
تا بلنداي احساس گلهاست
از شب غربتش مي هراسد
روح اين عشق از جنس ميناست
 
مي تواني به عشقم بخندي
مي تواني بگوئي فريب است
ميتواني نفهمي غمم را 
بي تفاوت بگوئي عجيب است
 
  لینک دائم

bashir makarem & fatima





وبلاگ فارسی
تودی لینک

feed

JavaScript Codes JavaScript Codes